فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى

394

تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )

هر آينه هلاكو بعد از محاصره ، [ بر ] بغداد مستولى شد و در كوچه‌هاى بغداد شطّ خون جارى گردانيد . بعد از آنكه خليفه را اسير كرده و نقمت تجويع « 1 » جهت اهلاك او آورده بود ، روزى خليفه از جوع و مهانت به بعضى « 2 » اركان رجوع و استعانت كرد . به هلاكو معروض داشتند كه خليفه جايع و نوال افضال پادشاه را طامع است ، گفت طبق زر سرخ ابريز [ را ] چون كبابى [ بر صحن ] نعم ريزند « 3 » كه در تك تنور فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ [ 9 / 35 ] مسجور شده باشد ، پيش او بريد و اگر گويد كه اين زرّست ( 211 - ر ) و خوردن را نشايد و در دفع مردن به كار نيايد ، بگوييد پس اين زر را چرا به لشكر ندادى تا خوان طعامت را مهيّا داشتندى و گرسنه در حبس اهلاك هلاكو نگذاشتندى ؟ خليفه دانست كه آن كلام صحيح و الزام صريح است و توفير وزير او را به هلاك نشانيده [ و به اهلاك هلاكو رسانيده است . ] مثنوى « 4 » شهان مالِ خود را به لشكر دهند * به لشكر اگر زر دهى ، سر دهند چه توفير ازين به كه يك مُشت خاك * دهى و ستانى دو صد جان پاك رهِ حقّ تواند شدن پادشاه * اگر نفكنندش « 5 » وزيران ز راه چون قاضى را از اين بيّنات ناطقه زبان گران شد ، در انديشه ماند كه به برهان قاطع مانع اين مستدلّ توان شد ؛ ترهيب به ارهاق عار و نكال نيكو ملزمىست و تخويف به اهراق « 6 » دم و اذهاب مال چابك مفحمى « 7 » . كمينه بعد از استيذان به منزل خود معاودت كردم و در جامهء خواب روى خيال به عالم مثال آوردم . چون حجله ديده ، مبيت ضيف طيف گشت و تعطّل حواس در دار الضيافت بدن صاحب نخافت ضيف شد ، قوّت خيال معانق « 8 » عرايس حجال ملكوت و نفس ناطقه مايل به جوار ساكنان قدس جبروت شد ، در واقعه چنان ديدم كه شخصى از

--> ( 1 ) . F : نعمت . ( 2 ) . F : بعض . ( 3 ) . F : زر سرخ ابريز چون كبابى بريز . ( 4 ) . P : شعر . ( 5 ) . F : بفكنندش . ( 6 ) . P : به ارهاق . ( 7 ) . PF : معجمى . ( 8 ) . P : تغاق .